|
|
نوشته شده در 21 / 2 / 1391
بازدید : 390
نویسنده : سـعـیـــــــــــــــــــــــد ه
|
|
از پی نابودی ام,دیری است.زهر می ریزد به رگهای بی آزارم,تا کند آلوده رفتارم...پس برای آنکه رد فکر اورا گم کند فکرم! نبض من هر لحظه می خندد به پندارش!او نمیداند که روییده است... و نمیداند که من در زهر می شویم;پیکر,هرگریه,هرخنده!!!در نمه زهر است,کرم فکر من زنده...شاید...!جای من اینجا نبود!
|
|
|